عاشق باش ...

ستاره ها نمیخوان اشك من و ببیننغم های روزگارو واسه دلم بیچینن
ثانیه های عمرم به یادت و گذشتن
قاصدك
ها میگن كه رنگین كموم میخنده
آسمونم اشكاشو گذاشته تو قطره ها
تموم لحظه هاشو با تو فقط میبیته
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید برم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
در اخرین لحظه دیدار ............. در اخرین لحظه دیدار به چشمانت نگاه
کردم وگفتم بدان اسمان قلبمبا تو یا بی تو بهاریست همان لبخندی که
توان رااز من می ربود بر لبانتزینت بست.و به ارامی از من
فاصلهگرفتی بی هیچ کلامی.من خاموش به تو نگاه می کردمو در
دل با خود می گفتم :ای کاش تو لحظه ای فقط لحظه ای می
اندیشید کهاسمان بهاری یعنی ابرباران رعد وبرق و طوفانناگهانی و
این جمله ،جمله ایبود بدتر از هر خواهشبرای ماندن و تمناییبود برای با
او بودن
تو در کنار من بشینی؟..... محال بود
هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود
چشمان مهربان تو پاک و زلال بود
پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری
با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود
نشنید لحن عاشق من را نگاه تو
پرواز چشم های تو محتاج بال بود
سیب درخت بی ثمر آرزوی من
یک عمر مانده بود ولی کال کال بود
گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت
گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود
یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود
سهم من از عبور تو رنج و ملال بود
چیزی شبیه جام بلور دلی غریب
حالا شکست وای صدای وصال بود
شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد
اما نه با خیال تو بودم حلال بود
آن زمان که مانند پرستویی زیبا در افاق وجودم پر کشیدی چه صمیمانه در کنج دلم جا گرفتی وحالا محبت راتنها و تنهادر گرو چشمان افسونگر تو میبینم ای کاش در کنارم بودی تا برگ برگ درخت زندگیم را به پایت فنا و نابود کردم ای کاش در کنارم بودی تا سیر نگاهت می کردم تا جبران لحظه هایی را کنم که ارزوی دیدنت را داشتم ای کاش در کنارم بودی تا در سحر گاه تنهای تا نماز عشق را تنها و تنها با تو اقامه می کردم ای کاش
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم.
همه تن چشم شدم خيره به دنبال توگشتم.
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم.
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.
در نهانخانه جانم , گل ياد تو درخشيد,
باغ صد خاطره خندید,
عطر صد خاطره پیچید.
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم,
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم,
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو , همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت,
من , همه محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام,
بخت , خندان و , زمان رام.
خوشهء ماه فرو ریخته در آب,
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب و صحرا و گل و سنگ,
همه , دل داده به آواز شباهنگ.
یادم آمد تو به من گفتی: ((از این عشق حذر کن!
لحظه ای چند بر این آب نظر کن!
آب , آیینهء عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است,
باش فردا , که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی , چندی از این شهر , سفر کن!))
با تو گفتم: ((حذر از عشق ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم,
نتوانم!))
روز اول که دل من به تمنّای تو پر زد,
چون کبوتر بر لب بام تو نشستم.
تو به من سنگ زدی , من نرمیدم , نه گسستم.
باز گفتم که تو صیّادی و من آهوی دشتم,
تا به دام تو در افتادم , همه جا گشتم و گشتم,
حذر از عشق ندانم,
سفر از پیش تو هرگز نتوانم , نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت.
مرغ حق , نالهء تلخی زد و بگریخت...
اشک در چشم تو لرزید,
ماه بر عشق تو خندید.
یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم,
پای در دامن اندوه کشیدم,
نگسستم , نرمیدم...
رفت در ظلمت غم , آن شب و شبهای دگر هم,
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم,
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
بی تو امّا به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...!
در آغوشم بگیر
بگذار برای آخرین بار گرمی دستت را حس کنم
و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز کنم
نگاهم کن و التماسم را در چشمانم بخوان
قلبم به پایت افتاده است نرو
لرزش دستانم و سستی قدمهایم را نظاره کن
تنها تو را می خواهم
بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم
این دلی که شکستی مال من نبود
خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد.خوشحالم چون حالا میتونم جای دل سنگ بذارم تو سینه
خوشحالم که بردم چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت ،
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خوشحالم که باختی چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت
تو روزگار رفته ببین چی سهم ما شد …
از عاشقی تباهی
از زندگی مصیبت
از دوستی شکستو
از سادگی خیانت
با تو بودن خیلی وقته که گذشته
بی تو بودن مثل مهر سرنوشته
حالا اسم تو را هی زمزمه کردن
واسه من نه تو میشه نه فرقی داره
همه چیز آرومه تو به من دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم
تو به من دل بستی از چشمات معلومه من چقدر خوشبختم همه چی آرومه
تشنه ی چشماتم منو سیرابم منو با لالایی دوباره خوابم کن
بگو این آرامش تا ابد پا بر جاست
حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست
همه چیز آرومه من چقدر خوشحالم پیشم هستی حالا به خودم می بالم
عاقشم هستی این از چشمات معلومه
همه چیز آرومه تو به من دل بستی این چقدر خوبه که تو کنارم هستی
قصه ها خوابیدن شک نداریدیگه تو به احساس من
تشنه چشماتم منو سیرابم کن منو با لالایی خوابم کن
بگو که این آرامش تا ابد پا برجاست
بسته ای بار سفر
کوله بارت بر دوش
چمدانت در دست
نگهت خیره به راه.... قصد رفتن داری
چه بگویم به تو من؟؟
می توانم به تو گویم که: " نرو"...این خوشایند نیست
:"هر چه می خواهی بکن" .. خالی از احساس است
می توانم بزنم نعره:" بمان"...چه تحکم امیز!!!
:" می توانی بروی"... بی تفاوت حرفی ست.
می توانم به تو گویم:" گر روی، چون گل تاخته به روی توفان، از غمت خواهم مرد.. بی تو خواهم پژمرد" ...اما، تو که باور ننمایی سخنم
خود بگو!!!...خود بگو با تو چه گویم؟
به چه حالت به زمانی که مرا ترک کنی، از غمت یاد کنم..وز تو فریاد کنم؟
خود بگو...
با تو چه گویم که خوشایند تو باشد.. نه تحکم امیز، خالی از احساسات، بی تفاوت نیز هم....
خود بگو با تو چه گویم؟
خسته ام خسته از همه کس و همه چیز حتی از نفس کشیدن... امروز عقربه های ساعت حادثه را برایم به تصویر کشیدند ... اکنون من با خاطرات نفس گرفته ات زندگی را با آه سردی می نوازم . امشب که شعله می زند ماجرای تو
بر این سرم که سر بگذارم به پای تو
بی تاب و بی قرارم و بی واهمه ولی
جز حرف عاشقانه ندارم برای تو
امشب هزار مرتبه بی تو دلم شکست
یعنی هزار مرتبه مُردم برای تو
من راضی ام به این همه دوری ولی عزیز
راضی ترم به اینکه ببینم رضای تو
حالا درخت و جاده به راهت نشسته اند
حالا سکوت و سایه پر است از صدای تو
قطره دلش دریا میخواست. خیلی وقت بود كه به خدا گفته بود. قطره ایستاد و منجمد شد. قطره روان شد و راه
افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هر بار چیزی از رنج و
عشق و صبوری آموخت.
هر بار خدا میگفت: از قطره تا دریا راهیست طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری. هر قطره را لیاقت دریا نیست.
قطره عبور كرد و گذشت. قطره پشت سر گذاشت.
تا روزی كه خدا گفت: امروز روز توست. روز دریا
شدن. خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید. طعم دریا
شدن را. اما...
روزی قطره به خدا گفت: از دریا بزرگتر، آری از دریا بزرگتر هم هست؟
خدا گفت: هست.
قطره گفت: پس من آن را میخواهم. بزرگترین را. بینهایت را.
خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: اینجا بینهایت است.
آدم
عاشق بود. دنبال كلمهای میگشت تا عشق را توی آن بریزد. اما هیچ
كلمهای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه عشقش را توی یك قطره
ریخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتی كه قطره از چشم عاشق
چكید، خدا گفت: حالا تو بینهایتی، چون كه عكس من در اشك عاشق است
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
* تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید * با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت !!
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشم هایم را….
بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی ؟؟؟نمی دانم چرا * شاید خطا کردم !!
و تو بی آنکه فکرغربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا * تا کی * برای چه ؟؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هرروز از کنارپنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد…..
من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد
هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام…….. برگرد !!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
ومن در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
بابی کنسویلو با مقداری پول برای بردن پسرش به سینما از خانه خارج شد .
پسربچه بسیار خوشحال بوده ودائم می پرسید که چه مدت دیگر به سینما می رسند .
همین که به یک چراغ قرمز رسیدند ، گدایی را دیدند که روی آسفالت نشسته ،
اما هیچ چیز نمی طلبد.
با خود صدایی را شنید که گفت :
تمام پولی را که همراه داری به او بده.
بابی نیز به صدا گفت:
من به پسرم قول داده ام که به سینما برویم.
آن صدا پافشاری کرد که :
همه پولت را بده.
(می توانم نصف آن را به او داده و با نصف دیگرش پسرم تنها به سینما برود
و من نیز بیرون سینما منتظرش بمانم)
اما آن صدا که نمی خواست جر و بحث کند فقط گفت:
همه را بده .
بابی که حتی وقت توضیح دادن به پسر را نیز نداشت ،
اتومبیلش را نگه داشت و تمام پولی را که به همراه داشت به گدا داد.
گدا گفت :
خداوند وجود دارد و خودش این موضوع را به من نشان داد .
امروز روز تولد من است.
من هم غمگین و شرمنده از این بودم که همیشه باید گدایی کرده وصدقه بگیرم.
به همین خاطر با خود عهد کردم که هیچ نخواسته وفکر کردم :
اگر خدایی وجود دارد او به من هدیه ای خواهد داد.
حس میکنم دیگه دوستم نداری
حس میکنم زیاده وجودم
چرا به این زودی ازم بریدی
من که گل سر سبد تو بودم
حس میکنم تو این روزا نمی خوای
یه لحظه هم حتی من و ببینی
کاش میدونستم عشق دیروز من
فردا که شد تو با کی هم نشینی
دوستم نداری میدونم دوستم نداری
اما تو چشمات مبینم که بیقراری
خدا کنه که برگردی تو پیشم
بدون تو من دیونه میشم
دوست ندارم حضور من کنارت
باعث دل خستگیه تو باشه
شاید سفر رفتن من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه
حس میکنم باید از اینجا برم
جایی که هیچکی راهشو بلد نیست
باید برم که قدرمو بدونی
یه مدتی تنها بمونی بد نیست
حس میکنم دیگه دوستم نداری
حس میکنم زیادی وجودم
چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشق و ازت دزدیده و بجاش یه
زخم همیشگی رو بهت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و
نفرت شی حس کنی هنوزم دوسش داری ....چقدر سخته دلت بخواد
دوباره سرت و به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر اوار غرورش همه ی
وجودت له شده .... چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی
ولی وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی.... چقدر سخته وقتی پشتت
بهش دونه های اشک گونه هات و خیس کنه اما مجبور باشی بخندی
تا نفهمه هنوز دوسش داری....چقدر سخته گل ارزو هاتو توی باغ دیگه ببینی
وهزار بار تو خودت بشکنی و اروم زیر لب بگی گل من باغچه ی نو مبارک![]()
لحظه هام تو حسرت مردن این ثانیه هاست
ثانیه منتظر مردن وجون کندنمه
حالا تو این شبهای سرد وبی هدف
تنها ارزوی مرگه که همدممه
یه نگاهی میکنم به دور وبرم میبینم که لحظه های اخره
داره اون لحظه ی خوب میرسه
که یه جور خواب من رو با خود میبره
ضربان قلبم رو نمیشنوم دیگه سرد وسنگینه سرم
جسم سردم دیگه مال شماها
میرم وخاطره هام رو میبرم
روحم از تنم حالا جدا شده
عزيزترينم !
نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نويسم !
شايد کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نميشه وصف کرد !
باز هم برای تو می نويسم که اميد ديدار نگاهت منو زنده نگه می داره !
تويی که شهد شيرين عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار ديگر زندگی رو از سر بگيرم ... !
مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه ٬ تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر می کنی .
مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سيرابم می کنی .
اين همه شور و هيجان رو مديون صدای مهربون توام .
تمام فصلها با وجود پاک تو زيبا و شيرينه و بی تو زيباترين ها و تمام لحظاتم سرد و غمگينه !
بمون تا برای هميشه با تو عاشق بمونم ... !
چه احساس قشنگيه .. وقتي وجود عزيزي رو كنارت حس كني
دستاشو تو دستت بگيري
باهاش قدم بزني
صداش رو بشنوي
بودن اش رو در كنارت لمس كني
......
چه احساس نازنين و شيرينيه ..... روبه رو با كسي كه دوسش داري بشيني
چشاش رو نگاه كني ..
تا عمق وجودت از يه گرماي عجيب آب بشه !!
قلبت پر تپش بشه ... انگار داره از سينه كنده مي شه !!
چه احساس عجيبيه ..
وقتي بخاي با انگشتات صورتشو حس كني
با موهاش بازي كني
از لباش .....
خداي من .. باور كردني نيست ...
اوني كه مي خواي .. دوسش داري .... عاشقي ...
كنارت باشه ... باهات باشه .. هم راهت ... هم پات باشه ....
باور كردني نيست ...
نه .. باورم نمي شه تو كنارمي .. وجودتو حس مي كنم .. ولي باورم نمي شه !!!
غروبم آرزوی تو بود
رفتیو آروم روی خیالم پا گذاشتی
تو ی کوچه های دلتنگی رد پاتو جا نذاشتی
نگفتی بی تو من می میرم
یا تو غروب رفتنت اسیرم
رفتیو به انتظارت نشستم
ذره ذره توی جاده های دلتنگی شکستم
غروبو رنگ جدایی زدم
دل به دریای طوفانی زدم
سکوت ترانه آغاز دفترم بود
وغروب پایان همه دلتنگی ها بود
رفتیو رو عهدت نموندی
غزل عاشقیو رو واسه یه غریبه خوندی
حالا که غریبه قلبتو شکسته
رو تنهاییات غم نبودنم نشسته
حقته توی تنهاییات بمیری
یا گریه رو از سر بگیری
دیگه بر نگرد قلبم دیگه با تو نیست دیگه شعرام مال تو نیست ..........
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای نا امید
مثل دیدن ستاره تو شبای ناپدید
عمریه دلم گرفته گله دارم از جدای
غائب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی ....