تموم شد ... زمستونه بی تو ... بهار با تو ...

http://static1.cloob.com//public/user_data/album_photo/1490/4468713-b.jpg

بهار ...

چند روز ديگه بهار مياد و همه‌چيز رو تازه مي‌كنه، سال رو، ماه رو،

روزها رو، هوا رو، طبيعت رو، ولي فقط يك چيز كهنه ميشه كه به

همه اون تاز‌گي مي‌ارزه، «دوستيمون»!

بهار داره میاد ...

فقط چهار روز دیگه باقی مونده تا تو زمستون بد قلق کاسه و کوزه تو جمع کنی بری، امسال زمستون بدی بودی خیلی بد،‌با اینکه از رفتن خیلی بدم می یاد اما لطفاً زودتر برو، فقط تو رو خدا داری می ری بدی هات رو به بهار نده ... بذار یه بهار خوب بیاد، ‌یه بهار سبز ... سبز تر از سبز ... تو این سه ماهت خیلی چیز ها رو از دست دادم و براشون گریون شدم، می خوام با بهار دوباره زنده بشم و سبز،‌ فقط برو، کوله بارت رو که پر کردی بردار و ببر، به سلامت ... امیدوارم قدم بهار سبک باشه و مبارک، با خودش آرامش و شادی بیاره و بدی های تو رو کمرنگ کنه ... خـداحـافـظ

دله من ...

امروز چه دلتنگم ...خسته از فضای گرفته اتاق، خسته از صحبت های کلیشه ای هر روز، هر از چند گاهی نگاهی به دستگاه تلفن می کنم و باز هم فکر می کنم امروز چه دلتنگم ...گوشی رو بر می دارم به زحمت دستم رو روی دکمه های چرک گرفته دستگاه  فشار می دم اما نه نمی تونم ... چه دلتنگم ... دلتنگ شنیدن صدا، اما حتی این دلتنگی هم ترسم رو از بین نمی بره ... ترس از نابود شدن ته مونده غرور ...ترس از نداشتن حرفی برای گفتن، ترس از بی اعتنایی ... خودم رو مشغول می کنم شاید از فکر کردن رها بشم، اما فقط دستها است که بی هدف در حال حرکته، فکر هنوز مشغول دلتنگیه ...

خسته شدم از این همه دلتنگی، هجوم می برم سمت دستگاه،‌گوشی رو برمی دارم محکمتر از قبل، شماره ها رو پشت هم می گیرم انگار می ترسم ... می ترسم که دستم بدون هماهنگی به روی دکمه قطع فشار بیاره، منتظرمیشم انگار چیزی از ته دلم با سرعت به سمت گلوم می یاد از ترسم دهنم رو می بندم، نفسم به شماره افتاده، دستهام می لرزه، در انتظار شروع مکالمه ثانیه ها رو می شمرم ... بوق اول ... بوق دوم ... بوق سوم ... تازه یادم می یاد برگردم و به ساعت پشت سرم نگاه کنم ...مثل کسی که زیر آوار مونده  آهسته دستم رو جلو می برم و گوشی رو روی دستگاه قرار می دم چون می دونم که اگه صد تا بوق هم بزنه کسی جوابگو نیست ...

باز من موندم و ترسهام، بدون شنیدن صدا و باز فکر می کنم امروز چه دلتنگم ...

به امیده ...

پس به امید روزهای خوش و سبز می نویسم ...

زمستان گذشته است، گلها شکفته اند و زمان نغمه سرایی فرارسیده است، و تو ای کبوتر من که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی، بیرون بیا و بگذار صدای شیرین تو را بشنوم و صورت زیبایت را ببینم، زیرا ... اکنون دیگر زمستان به پایان رسیده است ...

من ... تو ...

من موندم و یـه عکس از تو،‌ من موندم و یه دنیا آرزو، من موندم و یه دل لیلای بی مجنون ... منم و یه صدای بی فریاد،‌ منم و یه دنیا حسرت ... منم و انتظار تو،‌منم و التماس و خواهش ...

روزی گفتم عاشقانه دوستت دارم خندیدی و گفتی "عــاشـــق" ... آن روز گریستم اما بعد ها با گذشت زمان فهمیدم عشق و دوست داشتن مثال دو پادشاه در اقلیمی نگنجند ... پـس اکنون بعد از این همـه زمان فریاد می زنم دوستـت دارم، برای این که بتوانم عیب هایت را در کنار حسن هایت ببینم و بدانم که اگر تو مرا دوست داشتی،‌فقط کمی دوست داشتی ... حالا و در این زمان به جای فریاد زدن در گوشت آرام زمزمـه می کردم ... من با تمام وجود دوستت دارم ...

چرا ؟ چرا باورت نشد !!! ...

نمی دانم آیا توانش را دارم که از این پیـچ و خم عبور کنـم و آیا بعد از این همـه تلاش می توانم به مکان اولم باز گردم ... روزی با مهربانی گفتی باش و روزی دیگر در اوج سنگدلی گفتی نباش، روز اول که قرار بر بودن بود صادقانه در خود شکفتم،چه زیبا روزی بود، حتی آسمان می خندید، اما روز دیگر عاجزانه در خود شکستم و فرو ریختم و تو چه ساده از کنارم عبور کردی ... و این بار تو بر من خندیدی

چه شکفتنم، چه فروریختنم، هر دو بار در خود بود و توندیدی و نفهمیدی،‌نمی دانم شاید هم ندیده انگاشتی ... من به چه دل باخته بودم به یک نابینا ... من به چه تکیه کرده بودم، به یک دیوار سست ... 

مـی دانم هر چه بود مقصـر خود بودم، شاید از درد تنهایی به تو رو کردم، اما به تمام مقدساتت سوگند که ...دوستت داشتم ... اما اکنون می خواهم از تو بگذرم تا بتوانم از این پیچ و خم عذاب آور عبور کنم با اینکه قادر به حرکت نیستم می دانم که باید ایستاد و صبوری کرد ...پس تلاش می کنم و با تمام قدرت به روی زانوانم تکیه می زنم و می ایستم شب را با تمام سیاهیش سپری می کنم  و طلوعی روشن و پاک را آغاز می کنم  و با صدایی رسا فریاد می زنم این منم ...

چرا باورت نشد که من عاشقت شدم،‌گله کم نمی کنم آخه نیست دست خودم،‌چرا باورت نشد تو نگاه آخرم یه صدا بود که می گفت تو بری در به درم ...

 چرا باورت نشد ...

چرا باورت نشد یا نخواستی بمونی بی تو می میره دلم کاشکی اینو بدونی، کاشکی اینو بدونی بی تو دیوونه شدم با تمام غصه هات بی تو هم خونه شدم ...

چرا باورت نشد ...

چرا حرف دلتو به زبون نمی یاری، تو چشام نگاه کن و بگو دوستم نداری ... باید فراموشت کنم بگو تا شاید بتونم باور کنم رفتنت رو نامه هاتو بسوزونم ...

... چرا باورت نشد ... چرا باورت نشد ... چرا باورت نشد ...

...

http://www.isati3.com/uploads/fereshte/1391/12/26/9/30302d3722.jpg

خداحافظ

روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
انگار که شبه هر روز هفته
از هر خونه ای عزیزی رفته
همه با هم قهر همه از هم دور
روزا مثل شب شبا سوت و کور
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
از زمین دوریم از زمان جدا
حتی نمییام بیاد خدا
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم گریه ببینیم
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ
روزای خوبت بگو کجا رفت
تو قصه ها رفت یا از اینجا رفت
انگار که اینجا هیچکی زنده نیست
گریه فراوون وقت خنده نیست
گونه ها خیسه دلا پاییزه
بارون قحطی از ابر میریزه
همه با هم قهر همه از هم دور
روزا مثل شب شبا سوت و کور
روزای روشن خداحافظ

همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
نه تو آسمون نه رو زمینیم
انگار که خوابیم کابوس می بینیم
نوبت میگیریم گیج و بی هدف
واسه مردن هم باید رفت تو صف
روزا و شبا اینجور میگذرن
هرجا که میخوان مارو میبرن
روزای روشن خداحافظ
سرزمین من خداحافظ
خداحافظ خداحافظ

آخه تا به کی آروم بشینیم
حسرت بکشیم گریه ببینیم
ای زن تنها مرد آواره
وطن دل توست شده صدپاره
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش
همه عزادار سر به گریبون
مردا سر دار زنا تو زندون
پاشو کاری کن فکر چاره باش
فکر این دل پاره پاره باش

زمستون

کاش فروغ به جای: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد میوشت: ایمان بیاوریم به آغاز دوست داشتن ها در آغاز فصل سرد. چقدر دست های زغالی دختربچه هارو هنگام بازی دوست داشتم٬وقتی توی کوچه ها توی سرما میدویدن و با یه تکه چوب فرسوده رویای اسب چوبی رو برای خودشون برآورده میکردن! آغاز فصل سرد همه چیز پراکنده شد٬همه چیز متروکه و از رو رفته شد٬دستها سپید اما یخ بسته شد حتی زغال ها .. زغال ها دیگه مثه قدیم گر نمیگرفتند. انگار اونا هم ایمانشون و از دست داده بودن آخه اونا فقط به سرما ایمان داشتن نه به دوست داشتن و شعله ور شدن و جرقه زدن برای صورتک های غمزده٬نه به گرگرفتن آتیش بازی میون چشمهای قشنگ همیشه دلتنگ. زغال ها توی انبار یه گوشه کز کردن ٬دختربچه ها پر بغض شدن٬آخه نمیتونستن آتیش بازی کنن! دختربچه ها مداد شمعی نداشتن که بتونن باهاش بنویسن٬اونا دیگه حتی چوب هم نداشتن که بتونن سوارش بشن و رویاپردازی کنن٬اونا زغال هم نداشتن که بتونن دستاشون و سیاه کنن اونا فقط یه روز یه گربه نیمه جون رو پیدا کردن که یه لاشخور اونو نصفه خورده بود و انداخته بودش یه گوشه یه گوشه از کوچه که مگس های زیادی اطرافش وزوز میکردن چند قطره خون از بدنش میچکید٬دختربچه ها فریاد کشیدن : هورا میتونیم با قطره های خونش بازی کنیم.. اونا دستاشون و خونی کردن روی دیوارها با دستای خونی شون شکلک میکشیدن و مینوشتن.. اونا هوهو میکردن مینوشتن :آهای زمستون بد٬آهای دست های بی بند.. آهای زغال کهنه چرا همتون سرد شدین ٬چرا همتون تلخ شدین آهای زمستون بد٬ایمان آوردی به بند ٬ایمان آوردی به سنگ ایمان نیار به بد بدا.. ایمان نیار به شب دلا ایمان بیار به دوست ما به دوست ما "خدای" ما

آرزو ...

از بچگی بهم گفتن هیچ وقت آرزوتو نگو! اگه بگی برآورده نمیشه.... من هم مواقعی كه

آرزوم خیلی بزرگ بود از ترس اینكه مبادا بهش نرسم اونو به زبون نمیآورد م ... اما الان

تو این وبلاگ می خوام از آرزوهام بگم ولی باز هم به زبون نمیارمشون!فقط و فقط تو دلم...

همین الان چشماتو ببند و بدون اینكه به هیچ چیز فكر كنی از عمق وجودت 3تا از بزرگترین و مهمترین آرزوهات رو تو دلت بگو ... شاید شاید شاید روزی فرشته ای راه گم كنه و از سر این وبلاگ بگذره و به آرزوهای قشنگ همه ی ماها آمین بگه ...

ولنتاین بد ...

باز داریم به ایام الله ولنتاین نزدیک می شویم و اینجانب مثل هر سال تصمیم گرفتم که پیشواز برم و شروع به کوبیدن و تخریب این روز جهانی بکنم و غر بزنم و ایرادات خودم را به این واقعه به شدت هر چه تمام تر هی ابراز کنم ! از این رو، این پست را به مثابه استارتی بر مقوله ی "فحش دادن به ولنتاین" تلقی می کنیم ! ولنتاین بد است نه به خاطر قلب های قرمز گنده و شکلات های خوشمزه و خرس های نرمش، ولنتاین بد است چون قالب سازی می کند، می گوید همه ی مردم دنیا بیایند در این روز همدیگر را دوست داشته و به هم کادو و بوس بدهند ! ولنتاین بد است چون تقویم عشق ها و روابط عاطفی را نادیده می گیرد، نادیده می گیرد که هر رابطه ای تقویم خودش را دارد، شنبه ی خودش را دارد، جمعه ی خودش را دارد، عید و عزاری خودش را دارد پس یقینا می تواند ولنتاین خودش را هم داشته باشد ! لازم نیست یکی از بیرون ِ این همه رابطه یک روزی را بکند توی پاچه ی این همه رابطه !! ولنتاین بد است چون مثل توطئه می ماند و مجبورت می کند در جریان آب شنا کنی، مجبورت می کند همان کاری را بکنی که همه مجبورند بکنند !! بروی و از مغازه قلب قرمز و شکلات خوشمزه و عروسک نرم بخری ! و بوس البته یادت نرود در آن روز حتما باید بوس بدهی. ولنتاین مثل توطئه می ماند چون انگار همه ی فروشنده های دنیا جمع شده اند و می خواهند از یک عالم رابطه پول در بیارند. ولنتاین توطئه است چون می خواهد به ما بقیه ی کسانی که از آن رابطه ها ندارند بگوید که خاک بر سرتان بینید چه روز قشنگی وجود دارد !! اگر از آن رابطه ها داشتید الان کادو می گرفتید و کادو می دادید و البته بوس هم ! شاید اصلا همه ی این حرفا از حسودی است !!! به هر حال من باز می گویم که ولنتاین بد است و این تازه اولین پست امسال است من باب "ولنتاین بد است" !!!